از دست دادن حیوان خانگی

از دست دادن حیوان خانگی

هنگامی که فرزندم حیوان خانگی مانند سگ، گربه، پرنده، ماهی و یا همسترش را از دست میدهد، چه کنیم و با او چه برخوردی کنیم؟
آیا تنها به علت نگرانی از مشکلات روحی بعد از این اتفاق، برای فرزندم حیوان خانگی نمی آورم؟
در این صورت بهتر است ابتدا این مبحث را بخوانیم ؛
تاثیرات حیوان خانگی بر روی فرزندان

زمانی که حیوان خانگی مان میمیرد:
شاید ما هم ناراحت شویم اما حتماً منطقی تر از بچه ها هستم که نخواهیم شیون و زاری کنیم، اما بچه ها واقعاً این احساس را دارند، که اعضای خانواده را از دست داده اند، کسی که رازهایشان را به او میگفتند و تنهایی شان را پر می کرد.
وظیفه ما در این لحظه چیست؟
ابتدا به فرزندمان دروغ نگوییم. در هر سنی باید به نحوی برای آنها توضیح دهیم یا حتی اجازه دهیم خودشان ببینند. البته این بستگی به سن بچه و حالتی دارد که حیوان از بین رفته است.
وقتی پسر من سه ساله بود، خوکچه هندی داشت که خیلی دوستش داشت ، روزی من به خانه آمدم و دیدم با وضعیت خیلی بدی مرده است. آن را درون یک کیسه مشکی کردم و دور انداختم و به پسرم گفتم او پیش خدا رفته ، نه اینکه تو را دوست نداشت ولی پیر شده بود و بدنش درد می کرد باید پیش خدا می رفت تا او را خوب کند، ولی متاسفانه نمی تواند پیش ما برگردد!!!!!!!
اما برای بچه های بزرگتر چه کنیم؟
مرحله اول :بهتر است خودش جسد حیوان را ببیند! در مرحله دوم : باید با آنها همدردی کنیم!
مثلاٌ نگوییم ( حیوان بود ! گریه نکن! آدم واسه حیوان که گریه نمی کند! یکی دیگه می خرم!)
اجازه بدهیم ناراحت باشد، گریه کند، درد دل کند .


زانو بزنیم او را در آغوش بگیریم و نشان دهیم که درکش میکنیم و به او حق دهیم که ناراحت باشد.

کودکان در سن ۷-۱۲ سالگی برای اینکه به خود اثبات کنند که قدرت تصمیم گیری دارند ، اتفاقهایی که برایشان می افتد را بغرنج تر نشان می دهند و ما به عنوان والد خوب بهتر است بجای سرکوب با آنها همکاری کنیم.

در سن هشت سالگی پسرم ماهی آبی رنگی داشت به نام (بلوپ) ، یک روز وقتی از مدرسه به خانه آمدیم خودش بلوپ را دید که مرده است. شروع به گریه گرد ، پا به زمین کوبید و مرتب میگفت چرا؟ حتی مرا مقصر کرد و بعد هم خودش را،
من به او گفتم:” حق داری عصبانی باشی ! بلوپ خیلی دوست خوبی بود و کاملا به تو عادت کرده بود، متاسفم که همچین دوست خوبی را از دست داده ای”

او به اتاقش رفت و کمی دیگر گریه کرد وقتی کمی آرام شد . به سراغش رفتم و گفتم ” می خواهی برای دوست ات چه کنی؟ دوست داری یک مراسم عزاداری تمام عیار برایش بگیریم ؟


ناگهان گریه به برق امیدی تبدیل شد و چشمانش از فکری که در سرش گذشت درخشید و گفت:“می خواهم در پارک جنگلی کنار خانه خاکش کنم و روی علامتی چوبی اسمش را بنویسم . اون علامت را با چوب بستنی و رنگ گواش آبی درست کنم . مامان کمکم میکنی؟”

 

این شاید برای بعضی از ما مسخره باشد که به باغچه رفته ، چاله بکنیم حیوانی را خاک کنیم و اسم حیوان را بر بالای آن نصب کنیم!
اما ما اینجا از فرزندی حمایت کرده و درکش کرده ایم که در آینده می تواند خانواده ، همکاران، و جامعه اش را درک کند و با برخورد با مشکلات راه چاره را پیدا کند یا راهی برای بهتر تحمل کردنش بیابد.

پایان

مطالب مرتبط

دیدگاه تان را بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *